از آنـچـه گـفـتـه شـد روشن گشت كه دين ،تعالي بخش انسان ومحقق كننده آرمان هاي اصيل انساني جهت رسيدن به جاودانگي و حيات برتر است .
ديـن ، بـراي هـدايـت و رسـتـگـاري انـسـان آمـده اسـت .
ديـن ، آمـده تـا اسـتـعـدادهـاي درونـي انـسـان را شـكـوفـا سـازد و عقل بشر را رشد و تعالي بخشد.
دين آمده تا راههاي ارتباط و اتصال انسان به مبداء هستي و آفرينش انسان و جهان (خدا) را بـگـشـايـد و او را بـه قـرب الهـي ، هـسـتـي جـاويـد و كمال مطلوب برساند.
ديـن ، آمـده تـا زنـدگـي انـسـان را از شـكـل حـيـوانـي خـارج و بـه حـيـات مـعـقـول انـساني و حيات طيبه قرآني ارتقا دهد، جان انسان را به زيور تقوا و شايستگي هاي اخلاقي بيارايد و كام انسان تشنه حقايق را به حلاوت ذكر و ياد الهي و عشق و محبّت آن معبود و معشوق حقيقي شيرين كند و از سراب زندگي مادي و احساسات پوچ و تخيّلات رنـج دهـنـده بـرهـانـد و به فلسفه آفرينش انسان معنا و مفهوم واقعي ببخشد. چه اين كه قرآن كريم ، حيات مادي منهاي دين و خدا و معنويت را، جز مرگ نمي داند:
اَوَ مـَنْ كـانَ مـَيـْتـاً فـَاَحـْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشي بِهِ فِي النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها...(انعام : 122)
آيـا كـسـي كـه مرده بود ( كافر و بي ايمان )، سپس او را زنده كرديم و نوري برايش قـرار داديـم كه با آن در ميان مردم راه برود، همانند كسي است كه در تاريكي ها باشد و از آن خارج نگردد؟
ديـن ، انـسـان مـؤ مـن را بـه نـيـروي لايـزال و قـدرت بـي انـتـهـاي خـداونـدي مـتصل مي كند و از سرخوردگي ، ياءس و نااميدي مي رهاند و پيوسته افق آينده را روشن و به نجات از بن بست ها اميدوار مي نمايد:
قُلْياعِبادِيَالَّذينَاَسْرَفُواعَلي اَنْفُسِهِم لاتَقْنَطُوامِنْرَحْمَةِ اللّهِ... (زمر:53)
بـگـو: اي بـنـدگـان مـن كـه بـر خـود سـتـم روا داشـتـه ايـد، از رحـمـت خـداونـد نـومـيـد نشويد...
تعالي و انحطاط جوامع
جوامع بشري از بدو پيدايش رو به تكامل و پيشرفت بودهاند. همان طور كه تكامل طبيعي تدريجا رخ ميدهد، تكامل اجتماعي هم تدريجا به وجود ميآيد و هر چه زمان گذشته، بر سرعت تكامل اجتماعي افزوده شده است.
هر چند حركت تاريخ در مجموع تكاملي است، ولي چنين نيست كه هر جامعهاي در هر مرحله تاريخي لزوما نسبت به مرحله پيش، كامل تر باشد. با توجه به اين كه عامل اصلي اين حركت، آدمي است. و آدمي موجودي مختار و آزاد و انتخاب گر است، تاريخ در حركت خود نوسان دارد. گاهي جلو ميرود گاهي به عقب برميگردد گاهي به راست منحرف ميشود و گاهي به چپ، گاهي تند ميرود و گاهي كند و احيانا براي مدتي ساكن و راكد و بيحركت ميماند. يك جامعه همچنان كه تعالي مييابد، انحطاط نيز پيدا ميكند. درعين حال همچنان كه «توين بي» مورخ و دانشمند شهير معاصر گفته است: انحطاط تمدنها امري اجتناب ناپذير نيست، ولي تاريخ بشريت در مجموع خود يك خط سير تكاملي را طي كرده است.
اين كه چه جامعهاي به سوي سعادت و تكامل پيش خواهد رفت، در پاسخ بايد گفت جامعهاي كه موانع تكامل را از بين ببرد. برخي از موانع تكامل عبارتند از: فساد روحي و اخلاقي،گناه و زنگار قلب، مختوم شدن دلها، نابينا شدن چشم بصيرت، ناشنوا شدن گوش دل، تحريف شدن كتاب نفس، پيروي از عادات نامطلوب پدران، بزرگان و شخصيتها، پيروي از ظن و ….
اينها و موارد ديگر، موانعي است كه تك تك افراد اجتماع با از ميان بردن آنها ميتوانند خود و جامعه خود را به پيروزي ونيك بختي برسانند و از انحطاط و سقوط در امان بمانند. علاوه بر اين از منتظران واقعي منجي نهايي و قائد جهاني باشند. عوامل ديگري نيز درانحطاط و تعالي جوامع مؤثرند كه عبارتند از:
1ـ عدالت و بي عدالتي 2ـ وحدت و تفرقه 3ـ امر به معروف و نهي از منكر و ترك آنها 4ـ فسق و فجور و فساد اخلاق و …
بديهي است جامعهاي به طرف سعادت حركت خواهد كرد كه عدالت در آن برپا ورعايت شود. اگر افراد اجتماع يك دل و هماهنگ و همراه هم باشند، از منكر بپرهيزند و به معروف روي آورند وبه آن فرمان دهند، به فساد اخلاقي مبتلا نگردند و از آن دوري گزينند، چنين جامعهاي به سرمنزل مقصود خواهند رسيد واز منتظران واقعي به حساب ميآيند.
نكته ديگر تفاوت پيشرفت و تكامل با يكديگر است، نه هر تكاملي پيشرفت است ونه هر پيشرفتي تكامل. در مفهوم تكامل،تعالي و حركت نهفته است. در مفهوم پيشرفت هم، حركت نهفته است،اما حركتي به جلو و در يك سطح افقي، وقتي سخن ازتكامل اجتماعي به ميان آيد، تعالي انسان از نظر اجتماعي مطرح است. نه صرف پيشرفت. چه بسا چيزهايي كه براي انسان و جامعه انساني پيشرفت شمرده شود، ولي تكامل و تعالي به حساب نيايد.
آينده جوامع
آينده جوامع چگونه است؟ آيا در جهت پيشرفت سير ميكنند، يا به عكس؟ به تكامل نهايي ميرسند و صعود ميكنند، يا تنزل ميكنند و سقوط؟ آيا فرهنگها وتمدنها و جامعهها و مليتها براي هميشه به وضع موجود ادامه ميدهند، ياحركت انسانيت به سوي تمدن و فرهنگ و جامعه واحد است و همه اينها در آينده به رنگ خاص، كه رنگ انسانيت است، در خواهند آمد؟ اين موضوع وابسته است به مسأله ماهيت جامعه و نوع وابستگي روح جمعي و روح فردي به يكديگر. بنا بر نظريه فطرت، جامعهها و تمدنها و فرهنگها به سوي يگانه شدن و متحدالشكل شدن و در نهايت امر، ادغام شدن يكديگر سير ميكنند. آينده انساني، جامعه جهاني واحد تكامل يافتهاي است كه در آن همه ارزشهاي انسانيت، به فعليت ميرسند و انسان به كمال حقيقي و سعادت واقعي خود و بالاخره به انسانيت اصيل خود خواهد رسيد.
از نظر قرآن اين مطلب مسلم است كه حكومت نهايي، (حكومت حق و نابود شدن يك سره باطل است و عاقبت از آن پارسايان است.
درباره آينده بشر و جوامع نظريههاي ديگري نيز گفته شده است كه عبارتند از:
1ـ بعضي معتقدند شر وفساد و بدبختي جزو جدا نشدني حيات بشر است بنابراين زندگي بيارزش است و عاقلانه ترين كارها خاتمه دادن به حيات بشر است.
2ـ برخي حيات بشري را ابتر ميدانند و معتقدند كه بشر در اثر پيشرفت حيرتآور تكنيك در نيمه راه عمر و بكله در آغاز رسيدن به بلوغ فرهنگي به احتمال زياد به دست خود، نابود خواهد شد.
3ـ گروهي بر اين عقيدهاند كه شر و فساد جزو جدايي ناپذير بشر نيست، بلكه فساد و تباهي معلول مالكيت فردي است و روزي تكامل ابزار توليد و جبر ماشين،ريشه اين ام الفساد (مالكيت فردي) را خواهد كند.
4ـ برخي نيز معتقدند كه ريشه فسادها و تباهيها، نقص روحي و معنوي انسان است، آدمي هنوز دوره جواني و ناپختگي را طي ميكند و خشم و شهوت بر او و عقلش حاكم است. انسان بالفطره در راه تكامل فكري و اخلاقي و معنوي پيش ميرود. نه شر و فساد جزو جدايي ناپذير بشر است، نه تمدن برتر، فاجعه خودكشي دسته جمعي را پيش خواهد آورد، آيندهاي بس روشن و اميدوار و سعادتبخش و انساني، كه در آن شر و فساد از بيخ و بن كنده خواهد شد، در انتظار بشريت است. اين نظريه، الهامي است كه دين ميدهد. نويد مقدس قيام و انقلاب مهدي در اسلام در نتيجه اين الهام است.
مسأله انتظار و ظهور منجي در اديان مختلف و آرمان قيام و انقلاب حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) در اسلام، يك فلسفه بزرگ اجتماعي است كه آيندهاي روشن و شفاف را به بشريت نويد ميدهد، نه آيندهاي تيره و تار.
1ـ مطهري، مرتضي،تكامل اجتماعي، چاپ ششم، تهران، 1370،صدرا
2ـ مطهري، مرتضي، قيام و انقلاب مهدي از ديدگاه تاريخ، چاپ نهم، تهران، 1368، صدرا
حیاتی مثل تنفس
دو گرايش غلط هميشه درباره پيشرفت و تحولِ منتهى به پيشرفت وجود داشته است. يك گرايش عبارت است از خيانتهایى كه به نام پيشرفت و تحول انجام گرفته؛ ضربه هایى كه به نام خدمت و زير پرچم اصلاح گرى بر پيكر ملت ما وارد شده است. از دوران قاجار خيلى از درباريان قاجار و شاهزادگان قاجارى - كه هم بيسواد بودند، هم دنياپرست بودند، هم در عين حال با محافل غربى ارتباط داشتند - عامل و وسيله وابستگىِ نادانسته كشور و فرهنگ ما به غرب شدند و ادعايشان اين بود كه اين، پيشرفت و تحول است!
...
از يك طرف هم در نقطه مقابل، كسانى بودهاند و هستند كه با هر نوع نوآورى و تحولى مخالفت كرده اند؛ به اسم اينكه اين سابقه ندارد، اين را نمى شناسيم، اين را نمي دانيم، به اين مشكوكيم. حديثِ « شرّ الأمور محدثاتها» را بد معنا كرده اند. با اينكه نوآورى سنت تاريخ است؛ سنت طبيعت است و بدون نوآورى زندگى بشر معنا پيدا نمي كند؛ اما اينها مخالفت كردند. اين دو گرايش متضاد وجود داشته است.
...
امروز در چشم بسيارى از نخبگان ما، بسيارى از كارگزاران ما، مدل پيشرفت صرفاً مدلهاى غربى است؛ توسعه و پيشرفت را بايد از روى مدلهايى كه غربى ها براى ما درست كرده اند، دنبال و تعقيب كنيم. امروز در چشم كارگزارانِ ما اين است و اين چيز خطرناكى است؛ چيز غلطى است؛ هم غلط است، خطاست، هم خطرناك است. غربى ها در تبليغات خيلى ماهرند؛ يعنى ماهر شدهاند؛ در طول اين دويست سيصد سالى كه كار تبليغاتى پى درپى مي كنند، با تبليغات موفقِ خودشان توانسته اند اين باور را در بسيارى از ذهنها به وجود بياورند كه توسعه يافتگى مساوى است با غرب و غربى شدن! هر كشورى بخواهد كشور توسعه يافته اى محسوب بشود، بايستى غربى بشود! اين تبليغات آنهاست. هر كشورى كه از الگوهاى موجود غرب فاصله داشته باشد، توسعه يافته نيست! و هر چه فاصله اش بيشتر، فاصله اش از توسعه يافتگى بيشتر! اين طورى ميخواهند جا بيندازند و متأسفانه در ذهن ها جا انداخته اند.
...
ما بايد پيشرفت را با الگوى اسلامى - ايرانى پيدا كنيم. اين براى ما حياتى است. چرا مي گویيم اسلامى و چرا مي گویيم ايرانى؟ اسلامى به خاطر اينكه بر مبانى نظرى و فلسفى اسلام و مبانى انسان شناختى اسلام استوار است. چرا مي گویيم ايرانى؟ چون فكر و ابتكار ايرانى، اين را به دست آورده؛ اسلام در اختيار ملتهاى ديگر هم بود. اين ملت ما بوده است كه توانسته است يا مي تواند اين الگو را تهيه و فراهم كند. پس الگوى اسلامى ايرانى است. البته كشورهاى ديگر هم از آن، بدون ترديد استفاده خواهند كرد؛ همچنانى كه تا امروز هم ملت ما و كشور ما براى بسيارى از كشورها در بسيارى از چيزها الگو قرار گرفته، اينجا هم يقيناً اين الگو مورد تقليد و متابعت بسيارى از ملتها واقع خواهد شد.
...
آنچه كه موجب مي شود ما الگوى غربى را براى پيشرفت جامعه خودمان ناكافى بدانيم، در درجه اول اين است كه نگاه جامعه غربى و فلسفه هاى غربى به انسان - البته فلسفه هاى غربى مختلفند؛ اما برآيند همه آنها اين است - با نگاه اسلام به انسان، بكلى متفاوت است؛ يك تفاوت بنيانى و ريشه اى دارد. لذا پيشرفت كه براى انسان و به وسيله انسان است، در منطق فلسفه غرب معناى ديگرى پيدا مي كند، تا در منطق اسلام. پيشرفت از نظر غرب، پيشرفت مادى است؛ محور، سود مادى است؛ هرچه سود مادى بيشتر شد، پيشرفت بيشتر شده است؛ افزايش ثروت و قدرت. اين، معناى پيشرفتى است كه غرب به دنبال اوست؛ منطق غربى و مدل غربى به دنبال اوست و همين را به همه توصيه مي كنند. پيشرفت وقتى مادى شد، معنايش اين است كه اخلاق و معنويت را مي شود در راه چنين پيشرفتى قربانى كرد. يك ملت به پيشرفت دست پيدا كند؛ ولى اخلاق و معنويت در او وجود نداشته باشد. اما از نظر اسلام، پيشرفت اين نيست. البته پيشرفت مادى مطلوب است، اما به عنوان وسيله. هدف، رشد و تعالى انسان است.
پيشرفت كشور و تحولى كه به پيشرفت منتهى ميشود، بايد طورى برنامه ريزى و ترتيب داده شود كه انسان بتواند در آن به رشد و تعالى برسد؛ انسان در آن تحقير نشود. هدف، انتفاع انسانيت است، نه طبقه اى از انسان، حتّى نه انسانِ ايرانى. پيشرفتى كه ما ميخواهيم بر اساس اسلام و با تفكر اسلامى معنا كنيم، فقط براى انسان ايرانى سودمند نيست، چه برسد بگو یيم براى طبقه اى خاص. اين پيشرفت، براى كل بشريت و براى انسانيت است. نقطه تفارق اساسى، نگاه به انسان است.
نشریه الکترونیکی پرسمان
پايان فلسفه دولت شهري و آغاز انديشه جهان وطني در غرب
در دوران دولت شهري فضيلت مدني در اوج خود بود. فرد خود را از جمع جدا نمي دانست. بين اخلاق فردي و اخلاق سياسي جدايي نبود. براي يك يوناني عضو دولت شهر دو حالت بيش متصور نبود. يا اين كه قانون دولت با عالي ترين معيارهاي زندگي انساني مطابقت داشت كه در اين صورت اخلاق فردي سياسي يكي بود و يك منشاء بيش نداشت: قانون دولت شهر. دراين حالت قانون شهر با قانون طبيعي نيز در سازگاري كامل بود. حالت دوم اين بود كه قانون شهر با عالي ترين معيار زندگي و با نظام طبيعت سازگار نباشد. در اين حالت فرد از هر تكيه گاهي محروم مي مانده است. در نتيجه ورط ه اي بين قانون طبيعت و قانون شهر از يك سو و فرد و جمع از سوي ديگر پديد مي آمد.
در دوران شكوفايي زندگي دولت شهري نگاه يوناني به دولت مبتني بر رابطه فرد و جماعت بود نه رابطه بين مردم و حاكم يا زمام دار، زيرا شهروند يوناني خودش را جزء جدايي نشدني از نظام شهرمي دانست. در نگاه يوناني اقتدار نهايي متعلق به قانون بود نه به اشخاص. وروابط بين افرادرا نظم مبتني بر قانون طبيعي تعين مي كرد. اشكال مختلف حكومت نيز صورت هايي از نحوه ي اداره ي زندگي جماعت به شمار مي آمد.
در انديشه سياسي دوره دولت شهري گفته مي شد كه انسان جز در جامعه به هيچ صورت ديگري نمي تو اند به كمال برسد. دولت شهر متناسب با توانايي طبيعي انسان براي كسب دانش و نيل به فضيلت محسوب مي شد. در دولت شهر كه همه يك ديگر را مي شناختندو متقابلاً يك ديگر را كنترل مي كردند حركت به سمت كسب فضايل ميسر بود. جز در دولت شهر چه بسا كه انسان نتواند در برابر خواست هاي جسم خود مقاومت كند.به همين ترتيب گفته مي شد كه تحقق كامل انسانيت فرد تنها با شهروندي فعال و مشاركت فعال در امور عمومي ممكن مي شود. شهروند خوب شهروند فعال است. سياست و امور عمومي نيز عرصه ايست كه در آن تعالي انسان در عالي ترين وجه صورت مي گيرد. به همين ترتيب متقابلاً براي اين كه انسان بتواند به عالي ترين درجه كمال برسد بايد در بهترين نوع جامعه كه او را به سوي تعالي هدايت كند زندگي كند.
با فروريزي نظام دولت شهري و پيدايش امپراتوري هاي جهان گير همه چيز دگرگون شد و اخلاق و انديشه اي رشد كرد كه درست در مقابل ارزش هاي فوق قرار گرفت.
ورود به عصر يوناني مآبي
با سقوط زندگي و تمدن دوره دولت شهري عصر تازه اي در حيات سياسي و فرهنگي غرب آغاز شد كه به عصر يوناني مآبي معروف است. عصري كه به عصر يوناني مآبي معروف است از مرگ اسكندر تا الحاق مصر به امپراتوري روم ادامه مي يابد. به اين ترتيب دوره اي كه از دهه سوم سده چهارم پيش از ميلادشروع مي شودو تا سه دهه مانده به آغاز ميلاد مسيح پايان مي يابد به عصر يوناني مآبي معروف شده است. اين عصر به عنوان يك دوران گذرا از يونان باستان به دنياي مسيحيت شناخته مي شود. پژوهشگران براي اين عصر هويت خاصي قايل شده اند و براي آن نام دوران يوناني مآبي برگزيده اند. اين دوران از لحاظ انديشه سياسي نيز مشخصات خاص خود را دارد كه موضوع بحث اين فصل از كتاب است. دوره يوناني مآبي مصادف است با حكومت هاي تحت فرمان شاهان مقدوني، گسترش فرهنگ يونان به سمت شرق، آميزش فرهنگ غربي با عناصر فرهنگ شرقي و ظهور و شكوه و زوال دولت روم.
طي اين دوره در پهنه بزرگي از جهان از شرق تا غرب در ميان طبقات بالا وجوهي از فرهنگ يوناني و حتي گويشي از يكي از زبان هاي يوناني رواج داشت. فلسفه افلاطون و ارسطو براي فرد جدا افتاده از دنياي دولت شهر ديگر مفهوم چنداني نداشت. نياز به معيارهاي جديدي براي زندگي رشد كرده بود. فلسفه هايي پيدا شدكه در درجه اول بايد گفت فلسفه هاي اخلاقي بودندو به مردم تعليم مي دادند كه بيش از هر چيز درصدد جلب شادي، آرامش روح و حذر از رنج و درد باشند. يكي از اين مكاتب مكتب كلبي بود كه ديوژانوس بنيان گذاشته بود. ديوژانوس موعظه گر يك خودبسندگي بدوي به صورت وانهادن همه تجمل هاو تنعم هاي زندگي بود.از گرايش هاي افراطي اين مكتب جريان شك گرايي پيدا شد كه به همه چيز و به دانش ها شك كرد و به هيچ انگاري تمام عيار رسيد. دو مكتب فكري ديگر مكتب اپيكوري و مكتب رواقي بود كه آن ها نيز به جاي جستجو براي كشف حقيقت تعليم فرد براي رسيدن به سياسي مرتبط با اين دو مكتب بيش تر بحث خواهيم كرد. در كل از وجوه بارز دوره يوناني مآبي (درست در مقابل دوره دولت شهري) توجه به اخلاق فردي و سعادت فردي است.
1 مكتب اپيكوري ؛ كنارجويي از سياست
مكتب اپيكوري يكي از دو مكتب بزرگ دوره يوناني مآبي است. نيان گذار اين مكتب فيلسوف يوناني اهل ساموس است كه در سال هاي 270-341 ق.م مي زيست. اپيكور مدرسه اي در آتن تاسيس كرد و به ترتيب شاگردان واشاعه تعاليم خود پرداخت. درمدرسه اپيكور برخلاف مدارس ديگر زنان نيز مثل مردان مشغول تحصيل بودند. به اپيكور به خاطر تفكر و تعاليمش لقب نجات بخش روح داده بودند.
گرايش فلسفي اپيكور بيش تر متوجه اخلاق است. او مطالعات قابل ملاحظه اي در فيزيك نيز دارد كه آن هم با ملاحظه ي پيدا كردن اصولي براي اخلاق صورت گرفته است. در فيزيك نظريه اتمي دموكريتوس پايه تفكر اپيكور را تشكيل مي دهد. همه مطالعات اپيكور متوجه يك اصل اخلاقي بود كه مي توان آن را «آرامش ذهن» ناميد. اپيكور مي آموخت كه معيار انسان براي تعيين خوبي و بدي چيزها حس است. به عقيده او آغاز و انجام زندگي لذت است. لذت نخستين خير و خير طبيعي است. هر انتخاب و انگاري از اين جا آغاز مي شود. گرچه هر لذتي در نفس خود خوب است اما انسان هر لذتي را بر نمي گزيند، زيرا بسياري ازلذت ها به واسطه ي چيزهايي به دست مي آيد كه دردي بزرگ تر را به دنبال دارد.درك درست لذت راه ي درست زندگي را به ما نشان مي دهد. بدون زندگي خردمندانه نمي توان زندگي توام با لذت داشت.
بسياري از پژوهندگان مكتب اپيكور را «مكتب اصالت لذت» Hedonistic دانسته اند. اما برخي از پژوهندگان با اين تعبير موافق نيستند. اين پژوهندگان مي گويند كه لذت مورد نظر اپيكور بيش از آن كه لذت جويي فعال باشد دوري از درد است. اپيكور خوشبختي و لذت را در آرامش ذهن جستجو مي كردو بنابراين محور تشويق ها و اضطرابهاي ذهن محور توجه او بود.
ديدگاه اپيكور از حيث هستي شناسي ماترياليستي (ماده گرايانه) بود. اما در ضمن وجود خدايان را انكار نمي كرد، بلكه آن ها را از دنياي انسان ها به كنار مي گذاشت و تصور عاميانه در آن زمان را، كه گويا خدايان نسبت به افرادي از انسان مهر و كين دارند و بر جهان حكروايي دارند، رد مي كرد. مكتب اپيكور تا قرن چهارم ميلادي پيرواني داشت و در ميان شاگردانش ادامه يافت. لوكورتيوس شاعر معروف رومي تعاليم او را در اشعار خود آورده است. از مشخصات بارز اپيكوريان كنارجويي از جهان، فرورفتن در خود و در نتيجه بركنار ماندن از سياست بود.
مكتب اپيكوري، اصالت فايده و قراردادگرايي
با اين كه مكتب اپيكوري دوري از سياست و به طور كلي كنار جويي از مسايل عالم را مي آموخت اما وجوهي از انديشه اپيكوري در حوزه انديشه سياسي جايگاه تاريخي درخور توجهي دارد. از جمله اين وجوه آموزه ي اصالت فايده و اصالت قرار داد است كه، چنان كه خواهيم ديد، در دوره مهمي از تكامل انديشه سياسي تاثير بسياري اعمال كرده است. مكتب اپيكوري از اشكال بارز مكتب ماترياليستي است و افلاطون پايه آموزه اصالت قرار داد را ماترياليسم مي دانست. استدلال اپيكور كه متوجه ي اصل اصالت فايده است چنين است: براي اين كه ببينيم چه چيزي خوب است بايد ببينيم كه چه نوع چيزي است كه مستقل از هر عقيده و به ويژه مستقل از هر قرارداد خوب بودنش حس مي شود. آن چه اصالتاً خوب است پيش از هر محاسبه، تعقل، اجبار و انضباط خوب بودنش بايد آشكار باشد. چون نيك نظركنيم مي بينيم كه چيز لذت بخش تنها چيزي است كه به اين معني خوب است. لذت تنها چيزي است كه خوب بودنش به طور بي واسطه احساس مي شود. بنابراين نخستين لذت لذت جسماني است. خرد، خوشخويي و شجاعت به واسطه ي نتايج طبيعي خود لذت بخش اند، اما عدالت به واسطه قرارداد و انتظاري كه بر آن بار مي كنيم ممكن است لذتي عطا كند.
اپيكوريان زندگي سياسي را باري بر دوش فرد مي دانستند و معتقد بودند كه خردمند از شركت در سياست امتناع خواهد كرد مگر آن كه منافعش موكداً اقتضا كند.آن ها تسليم به هر حكومتي كه صلح و نظم را برقرار كند تعليم مي دادند. براي آن ها استبداد كارآمد و دموكراسي چندان فرقي نداشت.
2 مكتب رواقي ؛ دولت جهاني، شهروند جهاني
فلسفه ي رواقي
فلسفه رواقي رايج ترين و پر نفوذترين فلسفه دوران يوناني مآبي بوده است. اين فلسفه بيش از فلسفه اپيكوري در زمان خود بر عرصه انديشه سياسي تاثير گذاشته است. فلسفه رواقي را يك انديشمند فنيقي به نام زنو در آتن بنيان گذاشت.رواقيان نظريه ي هراكليتوس درباره ي «لوكوس» را (كه قبلاً از آن سخن گفته شد) پايه ي جهان بيني خود قرار دادند. «لوگوس» در فلسفه رواقي به طبيعت يا تقديري تعبير شد كه به مثابه ي قانوني ازلي و ابدي بر كل عالم كون و فساد حاكم است.لوگوس درواقع روح مادي عامل و شامل عالم به حساب آمد. وجوه متخلف انديشه رواقي، از جمله فلسفه اخلاق و نظريه ي جهان وطني رواقيان نيز از اين جهان بيني استخراج مي شد. انديشه بزرگ برادري جهاني از آموزه هاي مهم فلسفه رواقي است. فلسفه رواقي كه گاهي از آن به عنوان يك مذهب ياد مي شود در ميانه راه بين فلسفه ي كلاسيك يونان و دين مسيح است. مكتب رواقي يا مذهب رواقي راه را براي پيدايش تفكر جديدي در تاريخ كه به عنوان مسيحيت شناخته مي شود باز كرد. به اين ترتيب تفكررواقي نقش نقاله را از فلسفه كلاسيك يونان به تفكر مسيحيت ايفا كرده است.عصر يوناني مآبي كه باانديشه عقلاني آغاز شده بود سرانجام به انديشه ديني و حتي عرفاني ختم شد. اعتقادات مذهبي پيشين يونان نمي توانست در شرايط تازه اي كه پديد آمده بود به نيازهاي مردم جوياي سعادت فردي ورستگاري اخروي پاسخ دهد. در گرايش هاي مذهبي يوناني اعتقادات چند خدايي به سوي يك خدايي در گذر بود. يونانيان در آميزش با مردم شرق و اعتقادات شرقي انديشه هاي خود را درباره ي سرشت خدايان تغيير مي دادند و خدايان بيگانه را به حيطه خدايان خود وارد مي كردند.
قانون عام، شهروندي عام
همان طور كه با بيان ديگري گفته شد رواقيان طبيعت را به عنوان تبلور يك قانون عام، يعني يك قانون جهان شمول و فراگير كه همه چيز را در بر مي گيرد به شمار مي آوردند. پرسشي كه در اين جا مطرح مي شود اين است كه اين قانون عام را ما چگونه دريافت مي كنيم و مفاد عمده ي آن چيست؟ پاسخ اين پرسش را در انديشه رواقيان چنين مي توان يافت كه قانون عام و ثابت طبيعت را عقل انساني مي تواند دريافت كند. قانون طبيعي بازتاب فرايندهاي طبيعي در هماهنگي با عقل انساني است.اين پاسخ خود پرسش ديگري را بر مي انگيزد.اگر قانون طبيعي را عقل انسان آشكار مي كند پس چگونه است كه اين همه دريافت هاي متفاوت از قانون وجود دارد؟ آيا آن چه را كه عقل من به عنوان قانون طبيعي مي گيرد به واقع قانون طبيعي است؟در پاسخ بايد گفت كه از ديدگاه رواقيان منظور از عقل انساني،كه آن را سر چشمه قانون طبيعي به شمار مي آورند، عقل مستقل فرد نيست بلكه داوري مشترك نوع بشر است.
علاوه بر اين قانون طبيعت را عقل خردمندان آشكار مي كند. براي اين كه ببينيم چه چيزي خوب است، يعني منطبق با قانون طبيعي است، بايد به خردمندان مراجعه كنيم؛ چنان كه پزشك مي داند چه چيزي به طور طبيعي براي جسم خوب است.
اين برداشت به نظريه سياسي جهان وطني راه مي برد. رواقيان معتقد بودند كه همه انسان ها به طور طبيعي برابر و شهروند يك جمهوري جهاني هستند. رواقيان برخلاف افلاطون و ارسطو معتقد بودند كه همه انسان ها نوعاً برحسب طبيعت خود توانايي كسب فضيلت و پيشرفت به سوي كمال را دارند. افلاطون و ارسطو، چنان كه ديديم،ضمن اين كه مي گفتند همه آدم هاي معمولي ظرفيت پذيرش فضيلت را دارند اما اضافه مي كردند كه برخي نيازمند راهنمايي برخي ديگرند و برخي به ميزان كمتري مستعد حركت جدي به سوي كمال هستند. برحسب همين تفاوت طبيعي و اساسي برخي بايد بر برخي ديگر فرمان روايي كنند. برخي بايد برده و برخي بايد شهروند (صاحب حقوق كامل در مشاركت) باشند. قول مشهور اين است كه رواقيان همراه با قبول انديشه برابري و برادري انسان ها، دستكم در اصول انديشه، مخالف وجود بردگي بودند.
با در هم شكستن مرزهاي بين يوناني و بربر توسط اسكندر و از ميان رفتن تمايزات اجتماعي و سياسي در محدوده هاي تنگ دولت شهر مردمان مختلف به عنوان اعضا يك نظام سياسي واحد و جهاني شناخته شدند. رواقيان مي گفتند با توجه به گوناگوني قوانين دولت شهرها نمي توان گفت اين قوانين انعكاس قوانين طبيعي هستند. هر شهر قانون خاص خود را دارد و دولت شهرها با يك ديگر بر سر جنگند. با اين اوضاع، چنان كه مي بينيم، انساني دشمن انسان ديگر مي شود. شهروندي كه دشمن شهروند ديگر است چگونه مي تواند به عدالت رفتار كند؟ پس براي جلوگيري از تخريب شهرها و رفع دشمني انسان ها با يك ديگر بايد يك دولت جهاني وجود داشته باشد.
پرسش اين است كه چه كسي بايد بر اين دولت جهاني حكومت كند؟ رواقيان بر اين باور بودند كه بر دولت جهاني تنها خداوند مي تواند حكومت كند. پس آيا مي توان گفت ك رواقيان خواهان برچيدن دولت هاي موجود از جمله دولت بزرگ روم بودند؟ پاسخ اين پرسش منفي است. رواقيان انقلابياني نبودند كه كمر به برچيدن نظام هاي موجود و استقرار يك حكومت جهاني بسته باشند. آن ها تعلق به كشورها و حكومت هاي موجود را مغاير با تعلق به يك دولت واحد جهاني نمي دانستند. آن ها بين سعادت فردي و سعادت اجتماعي رابطه مستقيمي نمي ديدند. رواقيان نيز مثل اپيكوريان خوشبختي و شادي فردي را تبليغ مي كردند. فرق آن ها با اپيكوريان در اين بود كه اپيكوريان از ارضاي خواهش هاي حسي و فكري دفاع مي كردند در حالي كه رواقيان خواستار مهار خواهش هاي حسي و تبعيت خواهش هاي غيراخلاقي از عقل بودند.
عقيده به دولت جهاني به واسطه فاصله اي بود كه بين قانون طبيعي و آفاقي با قانون شهر وجود داشت.
منبع: سايت - باشگاه انديشه - به نقل از كتاب تاريخ انديشه سياسي در غرب (از سقراط تاماكياولي) نوشته كمال پولادي
سلام به همه ي دوستان خوبمان
با ياري حق وبلاگي را كه مشاهده مي كنيد درست كرديم تا بتوانيم مطالبي را مفيد به شما ارايه دهيم اميدواريم با ياري شما دوستان بتوانيم در اين راه موفق باشيم.
.......اميد واريم شما هم ما را ياري كنيد.
........راستي براي ما نظراتتان را بنويسيداز نظرات شما خرسند خواهيم شد واز آنها استفاده خواهيم كرد.